چند سال پیش بود که منو مدیرمون با دوتا دیگه از بچه ها برای ضبط ازمایش اولین موشک شهاب ۳ راهی یکی از استانها شدیم .شب هنگام راه افتادیم و صبحدم رسیدیم.با زحمت محل پرتاب را پیدا کردیم .همه چیز اماده بود و ما دیر رسیده بودیم در زمانی کم تجهیزات صوت وتصویر بر پا شدو من بدلیل اهمیت موضوع وعجله کمتر به افراد و فضای انجا دقت کرده بودم.تا اینکه شمارش معکوس شروع شد....۹.۸.۷.۶و....موشک به هوا پرتاب شد.
از دید من کار تمام شده بود و ضبط به خوبی انجام گرفته بود.ولی انسو اینگونه نبود و همگان منتظر اصابت موشک به محل تعیین شده بودند سکوت معناداری در میدان حاکم بود که من بعد متوجه شدم چرا ؟
ما مشغول جمع کردن وسایل شدیم مثل همه برنامه های دیگرتا اینکه صدای "الله اکبر " مارابخود اورد و من زیبا ترین منظره زندگی ام را دیدم.
جوانهایی بیست و چند ساله در لابلای تپه های سرد چنان به خاک افتاده بودند و با صدای بلند گریه میکردندو اشک شوقشان بر خاک سجده گاه روان بود که من از فهم ان ناتوان بودم.
همدیگر را در اغوش میگرفتند و میبوسیدندو گریه میکردند .مات مات متحیر از این همه شوق و زیبایی .توان حرکتم نبود و فقط نگاه میکردم.
صحنه ای زیبا و دیدنی که نمی توانم وصف کنم و هرگز از یادم نمی رود وهر وقت به ان فکر میکنم پر میشوم از فخر و غرور .
باری موشک درست به هدف خورده بود واین حاصل تلاش همین جوانهایی بود که بقول اقای دلاوری اصلا شباهتی به مهندسان و طراحانی از این دست نداشتند. ساده و بی ادعا که هر کدام با ته لهجه ای از یک دیار.
بعد ها بیشتر دانستم که چقدر زحمت کشیده اند وچه خون دلها خورده اند در این اوضاع تحریم که کاری کنند کارستان.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 7:53 توسط یوسفی
|
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد.
سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 7:54 توسط یوسفی
|
دلیلش را نمی فهمید . فکرش قد نمی داد . همون علامت سوال بزرگه با چندتا علامت تعجب رو مخش رژه میرفتند که چرا ؟... به چه دلیل ؟..واسه چی؟این شگون داره اون نه! این یکی خوشیمنه اون یکی نحس! این مقدسه اون شوم !
چندتا کتاب ورق زد و از چند نفری هم پرسیده بود چیزی دستگیرش نشد که نشد . تا اینکه یاد وبلاگ افتاد خواست تا شما دوستای خوب بگید داستان از چه قراره !
هی شنیده بود و دیده بود که مثلا عدد هفت یا چهل تو بیشتر جاهای دنیا مقدسند و براشون داستانها وافسانه های زیادی ساختند. قصه چینی " هفت پیشنهاد قاضی " داستان "هفت خروس سحری" مال امریکای لاتین ." هفت دور طواف کعبه " "هفت رمی جمرات" هفت اسمون و هفت دریا " هفت شهر عشق"یا چله نشینی " "چله گرفتن تو عزا و عبادت " چهل منزل "و...
یا بعضی اعداد نحس وبد شگونند. مثل "چهار "که توی چین و بعضی از کشورهای شرق اسیا شدیدا براین باورند تا جایی که تو ساختمونهاشون طبقه ۴ ندارند ویا تو هتل اتاق ۴ نیست وجاش میگند ۳ آ موبایل یا ماشین که توس ۴ باشه کمتر فروش میره یا همین" ۱۳ " معروف تو ایران و اروپا نحسه ." گل زرد " بد یمنه .
وخلاصه خیلی از این حرفها و باورها توی رفتار و گفتار مردم دنیا به شکلهای مختلف دیده یا شنیده می شه که اون نمی دونست چرا؟ و به چه دلیل ؟
" شاید شما بدونید "
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 6:10 توسط یوسفی
|
بعضی جملات آنقدر رفیع ند و بزرگ که در حیرتم ازبلندای پیامشان
" شادی تنها چیزی است که اگر آن را تقسیم کنی دو برابر میشود "

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 7:31 توسط یوسفی
|
شاید شما هم مثل من . مثل خیلی ها شعر باز باران را خیلی دوست دارید. ولی شاید شعر کامل اون را نخونده باشید:

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.
می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.
یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.
از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.
بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.
سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه..
می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان..
این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.
"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."
شعر از : زنده ياد مجد الدین میرفخرایی ملقب به گلچین گیلانی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 15:47 توسط یوسفی
|