کمی آنطرف تر از ... دریچه دوربین
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 18:33  توسط یوسفی  | 

چند سال پیش بود که منو مدیرمون با دوتا دیگه از بچه ها برای ضبط ازمایش اولین  موشک شهاب ۳ راهی یکی از استانها شدیم .شب هنگام راه افتادیم و صبحدم رسیدیم.با زحمت محل پرتاب را پیدا کردیم .همه چیز اماده بود و ما دیر رسیده بودیم در زمانی کم تجهیزات صوت وتصویر بر پا شدو من بدلیل  اهمیت موضوع وعجله کمتر به افراد و فضای انجا دقت کرده بودم.تا اینکه شمارش معکوس شروع شد....۹.۸.۷.۶و....موشک به هوا پرتاب شد.

از دید من کار تمام شده بود و ضبط به خوبی انجام گرفته بود.ولی انسو اینگونه نبود و همگان منتظر اصابت موشک به محل تعیین شده بودند سکوت معناداری در میدان حاکم بود که من بعد متوجه شدم چرا ؟

ما مشغول جمع کردن وسایل شدیم مثل همه برنامه های دیگرتا اینکه صدای "الله  اکبر " مارابخود اورد و من زیبا ترین منظره زندگی ام را دیدم.

جوانهایی بیست و چند ساله در لابلای تپه های سرد چنان به خاک افتاده بودند و با صدای بلند گریه میکردندو اشک شوقشان بر خاک سجده گاه روان بود که من از فهم ان ناتوان بودم.

همدیگر را در اغوش میگرفتند و میبوسیدندو گریه میکردند .مات  مات متحیر از این همه شوق و زیبایی .توان حرکتم نبود و فقط نگاه میکردم.

صحنه ای زیبا و دیدنی که نمی توانم  وصف کنم و هرگز از یادم نمی رود وهر وقت به ان فکر میکنم پر میشوم از فخر و غرور .

باری موشک درست به هدف خورده بود واین حاصل تلاش همین جوانهایی بود  که بقول اقای دلاوری اصلا شباهتی به مهندسان و طراحانی از این دست نداشتند. ساده و بی ادعا که هر کدام با ته لهجه ای  از یک دیار.

بعد ها بیشتر دانستم که چقدر زحمت کشیده اند وچه خون دلها خورده اند در این اوضاع تحریم که کاری کنند کارستان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 7:53  توسط یوسفی  | 



 
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
 
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 7:54  توسط یوسفی  | 

دلیلش را نمی فهمید . فکرش قد نمی داد . همون علامت سوال بزرگه با چندتا علامت تعجب رو مخش رژه میرفتند که چرا ؟... به چه دلیل ؟..واسه چی؟این شگون داره اون نه! این یکی خوشیمنه اون یکی نحس! این مقدسه اون شوم !

چندتا کتاب ورق زد و از چند نفری هم پرسیده بود چیزی دستگیرش نشد که نشد . تا اینکه یاد وبلاگ افتاد خواست تا شما دوستای خوب بگید داستان از چه قراره !

هی شنیده بود و دیده بود که مثلا عدد هفت یا چهل تو بیشتر جاهای دنیا مقدسند و براشون داستانها وافسانه های زیادی ساختند. قصه چینی " هفت پیشنهاد قاضی " داستان "هفت خروس سحری" مال امریکای لاتین ." هفت دور طواف کعبه " "هفت رمی جمرات" هفت اسمون و هفت دریا " هفت شهر عشق"یا چله نشینی " "چله گرفتن تو عزا و عبادت " چهل منزل "و...

یا بعضی اعداد نحس وبد شگونند. مثل "چهار "که توی چین و بعضی از کشورهای شرق اسیا شدیدا براین باورند تا جایی که تو ساختمونهاشون طبقه ۴ ندارند ویا تو هتل اتاق ۴ نیست وجاش میگند ۳  آ موبایل یا ماشین که توس ۴ باشه کمتر فروش میره یا همین" ۱۳ " معروف تو ایران و اروپا نحسه ." گل زرد " بد یمنه .

وخلاصه خیلی از این حرفها و باورها توی رفتار و گفتار مردم دنیا به شکلهای مختلف دیده یا شنیده می شه که اون نمی دونست چرا؟ و به چه دلیل ؟ 

                              " شاید شما بدونید "

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 6:10  توسط یوسفی  | 

بعضی جملات آنقدر رفیع ند و بزرگ که در حیرتم ازبلندای پیامشان

        " شادی تنها چیزی است که اگر آن را تقسیم کنی دو برابر میشود "

 

                                         

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 7:31  توسط یوسفی  |